رفتارهای رضا...

سلام دوستان

درباره رضا:
(در اجابت درخواست زن عموی مهربون می نویسم، هر کی حوصله داشت بخونه!!!!)

شکر خدا مشاوره بردن رضا خوب بود. خصوصا برای خودم. اما اون طوری که انتظار داشتم نتیجه نگرفتم و شاید به همین دلیل حس نوشتن درباره ش رو ندارم.
در مورد فهموندن مفهوم *باید* و *نباید* خیلی تلاش کردم .تا حدودی هم خوب بود خدوم هم خیلی کیف میکردم که واقعا پافشاریم جواب میده.اما مستلزم تا حدودی بی اعتنایی به خواسته های نا معقول بچه و بی تفائتی در برابر ناراحتیش و گاهی دعوا کردن باهاشه...احساس میکنم در اثر این رفتارها تا حدودی لج باز شده ..نمیدونم شاید قبلا زمینه ش فراهم نمیشد چون نمیذاشتم که فراهم بشه.اما هر چیه توی رفتار با عروسک هاو اسباب بازی هاش هم تاثیر داشته...باهاشون دعوا میکنه و سرشون داد میزنه پرتشون میکنه.در حالی که تا قبل از این همش بغلشون میکرد نازشون میکرد میخوابوندشون براشون حرف میزد و شعر میخوند. دقیقا رفتارهای خودم باهاش.........خدا کنه روالی که در پیش گرفتیم بد نباشه..خدایا خودت کمک مون کن.
یه چیزی که خوب جواب گرفتم درباره خوابش بود.خدارو شکر یاد گرفته خودش بخوابه.البته بعد از خوابوندن من و بابایی.......طوری که بعضی شبها نمیدونیم کی و چطوری خوابیده...این قدر میره و میاد و میپره رومون و با کولر بازی میکنه و گاهی گریه میکنه و 2دقیقه ای یه بار میگه آب میخوام تا خسته بشه و بخوابه ....در تمامی این مراحل هم من و بابایی خودمون رو بخواب میزنیم و چشمامون بسته ست به جز برای آب.....اون هم از ترس اینکه تخت رو خیس نکنه خودمون بهش میدیم.......
پوست لب کندن های رضا کم و بیش ادامه داره و خصوصا در شب خونی میشه!!!!چند روزیه روش دیگه ای رو بر اساس کتاب دکتر فیض اجرا کردم که باز هم خیلی نتیجه نداد. ولی بد هم نبوده.اون هم اینکه با روش جایزه دادن و تشویق به اینکه اگه این کار رو نکنی تا شب چیزی که دوست داری بهت میدم یا جایی که میخوای میریم مثل حموم.و در تمام روز این رو براش تکرار کنیم تا خودش به شوق اون جایزه این کار رو ترک کنه.نتیجه ش چند روزی خوب بود و فقط توی خواب که نمی فهمید نمیشد کاریش کرد!!!!!!!!!اما یکی دو روزه یواشکی این کار رو میکنه!!!!!!!!!متاسفانه تصمیم گرفته دور از چشم ما انجام بده. پس ریشه کن نشده!!!نمیدونم من روش ها رو درست اجرا نمیکنم و یا مشکل جایی دیگه ای هست و درمان اساسی تری میخواد....با اینکه موقع پفک خوردن و یا تخمه خوردن لبش می سوزه ،خصوصا وقتی زخمه ولی یاد آوری این نکته هم موقتی اون رو از فکر لب کندن میاره بیرون......با این همه این رو فهمیدم که وقت هایی که باش بازی میکنم ،کتاب میخونم و محلش میذارم کاری به لبش نداره.اما نمیتونم تمام وقت طوری سرگرمش کنم و محلش بذارم که فکرش رو نکنه. اون هم رضا که خیلی کم خوابه و واقعا کم میارم که چه طوری باید وقتش رو پر کنم.برای انجام کارهای خودم هم باید از وقت خوابم بزنم.....وقتی میرم خونه مامانم اینا همیشه اونجا خوابگاهم میشه همش خوابم!!!!به قول خواهرم خواب های چند روز رو یک جا میبرم اونجا.......چون خیال راحت رضا رو تحویل شون میدم...........اما حالا که نیستن!!!!!!!!!پایین هم که به هیچ وجه نمیشه رضا رو تنها بفرستم .همیشه با خودم باید ببرمش.مگه اینکه از صبح نریم پایین.ایلیا هم نباشه.حوصله شون سر بره که خودشون بخوان که من رضا رو بفرستم...........که این شرایط هم یا کم پیش میاد یا بد موقع........آخه نه بی بی و نه بابابزرگ هیچ کدوم شون خیلی حوصله ندارن.حق هم دارن سن شون بالاست .بابابزرگ هم که سر کار میره و عصرها واقعا خسته میاد اون هم با کار پر مشقت اش توی گرمای وحشتناک اهواز(جوشکاری خطوط لوله)بی بی هم که نمیتونه بیکار بشینه و صبح تا ظهر  و گاهی بعد از ظهر آنقدر خودش رو خسته میکنه که دیگه چشماش بزور باز می مونه...باباش هم که دیگه.چی بگم......نا شکری نمی کنم .انصافا ازش ممنون که خیلی کمک حالمه ولی به نسبت وقتی رو که توی خونه سپری میکنه بعضی وقتها ازش توقع بیشتری دارم........شاید هم توقع من زیاده!!!!!!!!!!!!!
بابایی به دلیلی همه ماه رجب رو روزه بود(قبول باشه)شب هاش رو هم به دلیل کارهایی که داشت یا کم میخوابید و یا اصلا نمیخوابید .نتیجه اینکه روزها خیلی سرحال نبود،حوصله نداشت خصوصا بعد از ظهر که میشد،اگه توی روزش هم مجبور بود بیرون بره که دیگه بدتر....من هم تا اونجا که حوصله داشتم سعی میکردم رضا خیلی سر به سرش نذاره و مزاحم استراحتش نشه ولی دیگه روزهای آخر لحظه شماری میکردم تموم بشه!!!!!!!!!و دوباره همه چیز عادی بشه......درسته اهل بیرون رفتن نیستیم اما با این شرایط فکرش رو هم نمیشد بکنیم هر چند میکردیم و رد میشد.....تا افطار میکرد و یه استراحتی  آخر شب بود....
حالا هم دو روزه که تمام وقت بابایی درگیر مسئله دیگه ای شده.شوهر عمه شون  در یک حادثه رانندگی به رحمت خدا رفتند.خیلی حادثه دردناکی بود.انشاءالله که مهمون سید الشهدا(س) باشن.مرد شریف و بزرگواری بودن.امروز هم تشییع شون بود.اگه کسی از دوستان خواست نماز شب اول رو بخون تا مشخصات شون رو بگم.........
مامانم اینها هم 10 روزی هست که رفتن مسافرت تابستونی.بسلامتی.امسال هم نشد هم سفرشون باشیم.هر سال به یه بهانه ای!!!!!!!فکر کنم از عقدمون تا حالا فقط یه بار با هم رفتیم مشهد.٨سال .هر سال به دلیلی ..... حالا هم که دوساله ما توفیق پیدا نمکنیم.....نمیدونم شاید هم با بهانه های الکی خودمون رو از زیارت محروم میکنیم...نمیدونم.........حالا هم مشهدن و این روزهای عید رو مهمون امام رئوف....خوش به سعادت شون و همه زائرهای این روزهای امام رضا(ع)...


دیگه فکر نکنم زن عمو هوس کنه بگه بنویس...............خیلی طولانی شد....خیلی خسته م..........اگه بد نوشتم ببخشید.شاید توی یه فرصت دیگه ویرایشش کنم.شاید هم حذفش کنم............

/ 1 نظر / 12 بازدید