نویسنده : مامان خانم ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

سلام دوستان

طاعات وعبادات قبولبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

امروز نوبت مراقبت بهداشت رضا بود. بالاخره بعد از چند ماه گل پسرمون به 10 کیلو رسید قدش هم 87.5بود یعنی بچه م جزءدسته بچه های ظریف و نسبتا کوتاه قده!!!!تصمیم دارم بفرستمش کلاس ورزش مثلا ژیمناستیک انشاءالله که روی رشد و سلامتی ش موثر باشه. خودش هم که حرکات شبه ژیمناستیکی زیاد داره و ظاهرا علاقه منده. کسی نمیدونه از چه سنی مناسبه؟

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

واکسنش رو زد بچه م .خیلی اذیت شد. هم همون موقع هم حالا.تا یکی دو ساعت بعد از واکسن تقریبا یادش رفته بود اما یکدفعه شروع شد اولش وسط بازی و بدو بدو پاش رو میگرفت و میخندید از درد. براش یه چیز عجیب بود نمیدونست چرا پاش این جوریه .یه جور خاصی می خندید معلوم بود درد داره بعد از چند دقیقه دیگه  خنده هاش تبدیل به گریه شد. باور شد که به قول خودش *بووه*. پاش رو تکون نمیتونست بده . امروز ظهر هم توی خواب تا پاش رو تکون میداد از خواب با گریه می پرید اون هم رضا که توی خواب همش غلت میزنه و ده بار جا به جا میشه .با هر تکونی جیغ بچه م در میومد!!!!!!!

 

از غروب هم دیگه حوصله ش سر می رفت از یک جا نشستن . به قول بی بی کی می تونست این بچه رو یک جا بنشونه !!!!!!!بچه م از شدت درد هیچ تکونی نمیخورد یا دراز کش بود یا نشسته یه گوشه .میخواست همه دور و برش باشن تا کسی بلند میشد بهانه ش رو میگرفت .آخه همیشه همه خونه دنبال همه تاب میخورد و آمار میگرفت که هر کسی چکار میکنه حالا که نمیتونست راه بره میخواست همه دور و برش باشن.

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

حالا که فرصت کردم بشینم پای کامپیوتر مامانم اینا اومدن عیادتش با اینکه برای فردا خیلی کار دارن اما دلشون نیومد که نیان دیدن رضا . حسابی مشغوله و تلافی از صبح تا حالا رو داره با شعر و آواز  و بازی در میاره. فداش بشم که خوشحاله و مشغول بازیه هر چند که کاملا دردش مشخصه و معلومه که اذیته. با احتیاط پاش رو تکون میده. از صبح تا حالا حال مون گرفته بود از بی حالی و درد بچه م. دست آقایی (بابام) درد نکنه که اینقدر باش بازی کرد و بدو بدو کرد تا بچه م رو سر حال آورد و یه کم درد یادش رفت ولی بنده خدا خودش حسابی خسته شد و نفس نفس افتاد.

انشاءالله همین نرمشی که بابام به رضا داد و به بازی وادارش کرد باعث بشه زودتر خوب بشه و مواد واکسنش زودتر جذب بشه . چون نه خودش جرات داشت رو پاش بایسته نه ما دلمون میومد اما وقتی *قاقایی*(آقایی همون بابام)و *مامامو* (مامان جون یعنی مامانم)و *مممه*(فاطمه) و *یییی*(رقیه) رو دید درد رو تا حد زیادی یادش رفت.ممنون از همه تون که همیشه زحمت های رضا رو با کمال میل متقبل میشید.

فردا مامانم اینا افطار دعوتی دارن خدا کنه بچه م تا فردا خوب بشه سر حال بیاد.

راستی دایی و زن دایی ش هم اومدن  از قم .دو روزه اینجان .بچه م دیروز خونه مامانم اینا  حسابی باشون مشغول بود . دایی هم که بچه ندیده!!! حسابی با هم کیف کردند و خوش گذروندند. دایی براش یه گربه آورده که شکمش رو فشار بدی میو میو هم میکنه رضا هم که عاشق گربه ست!!!

دست دایی و زن دایی درد نکنه . اگه خدا بخواد دایی و زن دایی با خانواده زن دایی روز عید فطر عازم کربلا میشن. انشاءالله که  به سلامتی برن و بیان و یه روز قسمت ما هم بشه.

وبلاگ

موفق باشید

در پناه  حق

التماس دعا








src="http://pichak.net/blogcod/flag/js/fajr4.js">
لوگوی سه گوش