نویسنده : مامان خانم ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردن بند یادگاری را کف دستهایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی چشم های خیس علی یاز کرده بود. روی مردی که برادرش را از دست داده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و شنیده بود همسایه ها بلند می گویند علی! او را ببر جایی دور از شهر، گریه هایش نمی گذارد شب بخوابیم.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون آن پشت ایستاده بود گفته بود: بلال دوباره اذان بگو، من دلتنگم.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می آمد تا برای سال های طولانی خانه نشین باشد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گفته بود نمی گذارم ببریدش.

ایستاده بود درست پشت همین در، تکیه بر همین دیوار که . . . !

اللهم صلی علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها

بعدد ما احاط به علمک








src="http://pichak.net/blogcod/flag/js/fajr4.js">
لوگوی سه گوش