نویسنده : مامان خانم ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧

سلام
راستی این گل پسر برام هوش و حواس نگذاشته . سال نو رو به همه تون تبریک میگم انشاءالله که سال خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشید و امسال سال ظهور آقا باشه و چشممون به جمال ایشون روشن بشه . انشاءالله
 
و اما در مورد زایمان:
چند روزی بود که دردهای پراکنده ای که نشونه نزدیک بودن وقتش بود شروع شده بود.البته حدود
۱۰ روز قبلش هم که دکتر معاینه آخری رو انجام داده بود گفته بود که روندش داره طی میشه یه کم استراحت کن تا آخر هفته ۳۸و پیاده روی رو هم بگذار بعداز اون هفته.
خلاصه اینکه در ادامه این فرایند روز موعود رسید . از صبح همون دردهای پراکنده رو داشتم ولی فکر نمیکردم این دردها همون هایی هستن که نه ماه منتظرشون بودم.چون
۲۸ صفر بود قبل از ظهر با بابای نی نی تپل مسجد رفتیم و بعد هم نماز جمعه . اون روز هم به خاطر همدردی با مردم مظلوم غزه بعد از نماز راهپیمایی بود. من هم که دیگه باید پیاده روی رو شروع میکردم با جمعیت همراه شدم در حالی که کم و بیش دردها می اومد و می رفت .هوا هم که به شدت گرم بود اصلا انگار نه انگار که زمستونه و ۱۷ اسفند. تا رسیدیم خونه ساعت از ۲ گذشته بود دیگه از بعد از نهار حدود ساعت ۴ بعد از ظهر دردها بیشتر شدن من هم که هنوز تا تاریخی که دکتر مشخص کرده بود یک هفته فاصله داشتم  دردها رو به حساب خستگی گذاشتم . اما حتی استراحت هم نمی تونستم کنم. حدود ۶ بعد از ظهر بود که متوجه شدم لکه بینی  دارم و بیشتر هم می شد. با دکتر م که تماس گرفتم گفت هر وقت فاصله دردها کم شد و بی طاقت شدم برم بیمارستان. اما من که هنوز انتظار دردهای خیلی بیشتری رو میکشیدم فکر می کردم برای بیمارستان رفتن زوده با اینکه دیگه تقریبا از درد به خودم می پیچیدم.حدودای ساعت ۸ و ۹ بود که با اصرار دیگران به بینمارستان رفتم . توی ماشین که وقت گرفتم دیدم فاصله دردهام ۳دقیقه هم کمتر شده . تازه باورم شد که .................
وقتی رسیدم بیمارستان گفتن که باید بستری بشم رایمان نزدیکه . با وجود دردهایی که هر لحظه بیشتر و شدیدتر میشد ذوق و شوق عجیبی همه وجودم  رو گرفته بود . تازه داشت باورم میشد که لحظه موعود فقط چند ساعت دیگه س.همه انتظارها داره به خط پایان نزدیک میشه. چه لذتی داشت وسط دردها فکر کردن به اینکه با تحمل این دردها امشب میشه اون موجود عزیزی رو که نه ماه حملش کردم  بالاخره ببینم و بغلش کنم. 
حدود یک ساعت توی بیمارستان توی یه اتاق تنها بستری بودم و درد میکشیدم . اولش خیلی دوست داشتم مامانم و شوهرم پیشم باشن  اما بعد خوشحال شدم که راهشون ندادن چون می دونستم خیلی براشون سخت بود من رو توی او حال ببینن اذیت میشدن . از طرف دیگه چون شب شهادت امام رضا(ع) بود راحت تر میتونستم خلوت کنم . از قبل هم قرار بود اسم گل پسرمون رو به عشق امام رضا (ع) رضا بگذاریم تولدش توی اون شب مهر تایید بهش زد .حدود ساعت 10 و نیم  ماما اومد برای معاینه و متوجه شد که به دلیل دسته گل کاشتن گل پسر(م د ف و ع کردن) باید سریعا عمل بشم  چون ممکنه مراحل طبیعی یکی دو ساعت دیگه طول بکشه و این برای بچه خطرناکه .سریعا اتاق عمل آماده شد و دکتر هم سریعا خودش رو رسوند  ولی چون پیش بینی عمل رو نمیکردم هماهنگی لازم برای حضور دکتر بیهوشی زن رو انجام نداده بودم و در نا باوری کامل ناچار شدم با حضور دکتر بیهوشی مرد عمل بشم  که این شوک بزرگ و غیر قابل قبولی برام بود توی اون شرایط.بالاخره گل پسر ما با همه سختی و مشکلاتی که ارزش تحملش رو داشت ساعت 23:15 متولد شد .

خیلی دوست داشتم اولین کسی که چشم بچه م بهش می افته آقا باشه چشمش با دیدن ایشون روشن بشه  ولی نمیدونم این توفیق نصیب من و اون شده یا نه  یا بعدا میشه؟ ولی امیدوارم دعای خیر آقا  همیشه پشت سرش باشه و عنایات آقا همیشه شامل حالش و  عزیز دلم توفیق سربازی آقا رو داشته باشه. میگن دعای مادر در حق بچه مستجابه......

 فکر کنم خیلی مفصل نوشتم اما خوب دیگه تموم شد. 

در پناه حق








src="http://pichak.net/blogcod/flag/js/fajr4.js">
لوگوی سه گوش