نویسنده : مامان خانم ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩

سلام دوستان

دیروز بعد از مدتها مهمون داشتیم. مامانم اینها نهار پیش مون بودن.

کم پیش میاد قبول کنن و برای وعده غذایی بیان پیش مون. شاید سالی یک بار یا نهایتا دو بار.دیروز از اون روزهای نادر بود.

ولی بر عکس ما نهایتا یه روز در میون اجازه غیبت داریم.

با اینکه خیلی خوش گذشت اما مامانم و بابام خیلی خونه مون نبودند.مامانم مراقب آزمون استخدامی بود(چون توی مدرسه شون برگزار می شد)گفته بودن 4 ولی بعد زنگ زدن که 2 باید اون جا باشید.شب هم رضا خوب نخوابیده بود (بهتره بگم اصلا نخوابیده بود) و صبح تا 12 خواب بود و اونها هم منتظر بودن رضا بیدار بشه و بعد بیان که بدخواب نشه.

نتیجه اینکه 12و نیم اومدن و 2 مامان و بابام رفتن. بابام هم که حوصله بدون مامانم موندن هیچ جا رو نداره به بهانه خالی بودن خونه رفت خونه .ساعت 7 و نیم بعد از آزمون مامانم رفت خونه خودشون و گفت حالا شما بیاین برای شام که بعداز غر زدن های من مبنی بر اینکه اصلا اینجا نموندید در نهایت خستگی تسلیم شد و اومدن خونه مون.بچه ها هم که این جا بودن.خلاصه تا 10 شب دور هم بودیم و به دایی محمد هم زنگ زدیم و حسابی جاشون توی جمع مون خالی بود.

رضا هم از اینکه خاله ها و دایی توی خونه مون کلی خوشحال بود و ذوق میزد به حدی که خاله فاطمه می گفت حالا که این قدر دوست داره یه شب میام می مونم پیشش.و یقینا اون شب نمیخوابه

 

در پناه حق

موفق باشید








src="http://pichak.net/blogcod/flag/js/fajr4.js">
لوگوی سه گوش