نویسنده : مامان خانم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

سلام دوستان

روز گذشته یه سفر یک روزه به شهر گچساران داشتیم.

عمه بزرگه بابایی توفیق سفر کربلا نصیب شون شده بود. رفتیم زیارت قبولی شون.

چهار ماه بعد از عقدمون رفته بودیم خونه شون و دیگه نشده بود بریم تا حالا یعنی حدود 5-6 سال.

البته اونها می اومدن ما نمی شد بریم!!!!

خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت .ولی خواب صبح بچه م به هم خورد  و به دلیل جا گیر بودن صندلی ماشینش و اینکه من و مادر شوهرم باید عقب می نشستیم و جامون تنگ میشد از صندلی ماشین صرف نظر کردیم.به همین دلیل بچه م راحت نتونست بخوابه .همیشه توی صندلیش راحت میخوابه.

ما حدود ساعت 12 رسیدیمو بعد از ظهر هم برگشتیم اما روز خوبی بود و اونها هم میزبان های خوبی.دستشون درد نکنه.فقط خدا کنه دخترشون امتحانش ور خوب بگیره امروز شیمی داشت!!!خیلی پیش ما نبود اما دلش هم نمیومد  پیش رضا نیاد.

رضای ما وقتی خسته میشه برعکس به جای اینکه بی حال یه جا بشینه ،شیطنت و بازیگوشیش بیشتر میشه!!!!!!مثل کسی که دیگه نمیتونه خودش رو کنترل کنه!!!!بعد از مدتها هم بدون صندلی ماشین بود(آزاد از قفس !!!)(هر چند وسط مون نشونده بودیمش و بابایی هم مدام کمربند براش می بست اما سریع میگفت بازش کنید!!!)بعد از ظهر بابایی عقب نشسته بود پیش من چون میخواست بخوابه بابابزرگ و بی بی هم جلو بودن .کار این بچه قط تردد بین عقب و جلو و عدم توجه به حرص خوردن ها و تذکرات من و بابایی مقرراتیش بود.

شب حدود 9 بود که رسیدیم.حسابی خسته !!!تقریبا 4 ساعت راهه!!!واقعا مسافت طولانی برای یه سفر یک روزه اون هم با بچه اصلا منطقی نیست.........

به قول بی بی اینقدر خسته بودیم که انگار همه راه رو پیاده طی کردیم!!!!!!!!!!

من هم که برگه های امتحان اجتماعی رو آورده بودم برای تصحیح کارشون رو کامل کردم به مامانم زنگ زدم که سریع ببرم تحویل شون بدم و بیایم بخوابیم* وقتی دیدن خسته ایم خودشون زحمت کشیدن اومدن. علی بن مهزیار بودن.از سر راه اومدن دنبال برگه های من و زیارت نوه شون!!!!!!!!!!!!هر کاری هم کردن حریفش نشدن که این نوه فراری از خواب رو بخوابونن و من تا 1 شب باهاش درگیر بودم!!!!!!!!!!!

*ماجرای برگه ها اینه که هر کس ببره خونه باید روز بعد اول وقت مدرسه تحویل بده که اگر برای تجدید نظر اومدن برگه ها باشن.اول قرار بود بابایی قبل از کلاسش زحمت شون رو بکشه .بعد دیدم که صبح خواهرم میره بیمارستان (پزشکیه سال چهارم هر روز صبح تا ظهر بیمارستانند)و بیمارستانشون هم توی کوچه مدرسه ماست. اینه که این زحمت هم محول شد به آقا جون که صبح اول برگه های من رو تحویل بدن (به قول خواهرم محموله!!)بعد برسونندش بیمارستان)

من یاد نمیگیرم پست کوتاه بنویسم!!!!!!!!!!!

موفق باشید

در پناه حق

 








src="http://pichak.net/blogcod/flag/js/fajr4.js">
لوگوی سه گوش