نویسنده : مامان خانم ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩

سلام دوستان

امیدوارم روزهای سپری شده از سال جدید رو به خوبی و خوشی و با خاطرات خوب به بایگانی ذهن تون سپرده باشید و از روزهایی باشه که همیشه به خوبی ازشون یاد کنید.

این 10 روز از تعطیلات شکر خدا برای ما خوب بود و بر خلاف سال های قبل که بیشتر  توی خونه بودیم و تفریح و تنوع چندانی نداشتیم(مثل همه سال!!!)امسال رو متنوع شروع کردیم.(خدا رو شکر)

انشاءالله که برای همه سال خوب و متنوع و متحول با سال های قبل باشه .و انشاءالله که امسال مهمون امام رضا بشیم بیش از یک بار. اما نمیگم چند بار هر چقدر که به لطفو کرم و مهربونی ش دعوتمون کنه.چون سال 88 زیارت آقا به دلمون موند!!!!!

و اما سال نو:

اولین لحظات تحویل سال رفتیم خدمت بی بی و بابا بزرگ(پدر شوهر و مادرشوهرم) و هر چی منتظر بودیم تا برادر شوهرم بیاد و همه دور هم لحظاتی رو بگذرونیم نیومدن دیگه رضا خسته شد و بی حوصلگی کرد اومدیم خونه خودمون که کارهامون رو بکنیم و بریم خونه مامانم اینا که برادر شوهرم اینا اومدن عید دیدنی پیشمون.پس هم اولین عید دیدنی ما با خونواده شوهرمون بود و هم اولین مهمون عیدمون برادر شوهرم!!!!

در نتیجه ساعت 12 شب رفتیم خونه امامانم اینا که برای دیدن رضا بعد از یک سال لحظه شماری میکردن!!!(یه روز بود ندیده بودنش )

*روز اول:

مادر شوهرم مهمون دعوت کرده بود برای شام.دایی ها و خاله شوهرم جمعا حدود 27 نفر بودیم.دیگه از صبح تا رضا خواب بود در حال امداد و کمک رسانی جهت پیشگیری از اتفاقات احتمالی تا شب بودم!!!!!مهمونی خوبی بود  و خوش گذشت فقط خسته بودم اون هم نه به جهت کار زیاد بلکه به دلیل عدم استراحت چون باید مدام حاضری میدادم و به اصطلاح در دسترس می بودم!!!!

داییم از اصفهان و پسرعمه م از تهران راه افتادن و به سلامتی رسسیدن دایی ظهر و پسرعمه شب.اما ما درگیر مهمونی بودیم و ندیدیم شون تا فردا.

**روز دوم:

مامانم برنامه نهار رو برای پارک تدارک دیده بود به اتفاق پسر عمه.دایی که هر وقت میان هر چقدر هم بمونن وقت کم میارن از بس آشنا زیاد هست و همه هم اصفهان زحمت میدن بهشون وانتظار دارن وقتی میان خدمت شون باشن.قرار شد بعد از نهار به خاله ها و بقیه فامیل به ما در پارک ملحق بشن یه دید و بازدید عمومی!!!

اما پارک پیدا نمی شد همه جا پر بود و شلوغ و ترجیح دادیم به یه محیط امن که کمتر کسی میره یعنی مجتمع فجر بریم و انصافا خلوت بود و خوش گذشت.با توجه به تایم کاری شون نمیخواستن راهمون بدن خصوصا گروه های بعدی رو که با رمز عبوری!!! که همراهمون بود همه واردشدیم.جای همه خالی خوش گذشت خصوصا به بچه ها با دیدن دریاچه و مرغابی ها!!

***روز سوم:

صبح با دو تا از دوستان بابایی رفتیم صبحانه پارک.البته قرار بود تعداد بیشتری باشیم اما بقیه برنامه شون جور نشد.دو خونواده ای که همراهمون بودن یکی شون هنوز عقد بودن و اون یکی بچه شون از رضا شش ماه بزرگ تر بود.ترجیح داده بودن کوچولوشون رو خونه بذارن و بیان تا هم بدخواب نشه و هم اذیت نکنه اما ما دلمون نیومد و مثل همیشه رضا رو با خودمون بردیم .توی خواب بردیمش و اون جاکه بیدار شد لباس هاش رو عوض کردیم.وقتی بازی و خوشحالی رضا رو از توی پارک دیدن خیلی از اینکه بچه شون رو نیاورده بودن پشیمون شدن.!!!!

****روز چهارم:

قرار بود با خاله و دایی و پسرعمه و مامانم اینها راهی رامهرمز بشیم (هر کس اون جا کسی رو داره همه مهمون یه خونه نبودیم!!!)اما به دلایلی چند گروه شدیم و هر کس یه ساعتی راه افتاد و برنامه ها هماهنگ نشد. ما هم با داداشی(برادرم)و مامانم اینا با هم راه افتادیم.

اول رفتیم دیدن خاله بابام که مادر دو شهید هم هست.هوا عالی بود و در خت های بزرگ خونه زیباش دیدنی . بیشتر وقت مون رو توی حیاط گذروندیم

ظهر هم مهمان دختر خاله بزرگم بودیم.بعد از ظهر یعنی غروب دیگه برگشتیم اهواز .

برگشتن مامانم اینا با ما اومدن عید دیدنی پیش مادر شوهرم اینا .یه شب قبل اومده بودن اما اونها زود خوابیده بودن و نشد برن پیش شون.

*****روز پنجم:

چهار ماشینی ما و داداشم و بابام اینا و پسر عمه م راه افتادیم سمت دهدز.زیارت سد کارون 3!!!!

واقعا هوا عالی و منظره ها بی نظیر بود.حیفه که خیلی از  خوزستانی ها از وجود این مناطق زیبا بی خبرن.هر چند به قول بابایی اگه خبر داشتن که دیگه تا الان چیزی از زیبایی هاشون نمونده بود!!

سفر ما سه روزه بود و مقصد اصلی هم روستای سادات حسینی .دقایقی رو روی بارج بودیم با ماشین ها  و از دریاچه سد کاون 3 گذشتیم تا به روستای سادات حسینی رسیدیم.روستای با صفای زیبایی که باید ببینید .

شب رو خونه یکی از دوستان بابام گذروندیم البته خونه پدریش .مادر و برادرش میزبان ما بودن و انصافا خیلی خوب از ما پذیرایی کردن.ما فقط به قصد خواب اونجا رفتیم اما ما رو شرمنده کردن و تدارک شام دیدن.

******روز ششم:

صبح هم بعد نماز مردها رفتن در مسیر آبشار تا مسافتی از کوه رو طی کردن و از مناظر بکر طبیعت اونجا بهره مند شدن و ما هم از عکس هاش مستفیض شدیم.بچه ها که بیدار ششدن و آقایون برگشتن خونوادگی رفتیم تا نزدیکی باغ های انار و رضا کوچولو بازی مفرحش یعنی سنگ انداختن توی آب رو حسابی بازی کرد و به بهانه هر سنگ انداختن دستش و هم توی آب میزد که تمیز بشه .خدا میدونه توی این چند روز چند دست لباس عوض کرده .هر ساعت یه رنگ بود.باز هم خوبه پیش بینی آب بازی  رو کرده بودم و هر چی تونستم لباس برده بودم براش!!!

ظهر از اون جا راه افتادیم تا از راه زمینی بریم روستای شیوند.تا حالا شیوند رو هم از راه بارج از یه مسیر دیگه رفته بودیم.بیش از یک ساعت روی آب.اما از روستای سادات حسینی راه زمینی داشت هر چند راه خوبی نبود و خیلی دست انداز داشت و بعضی جاها مجبور شدیم پیاده بشیم تا ماشین رد بشه ولی به یه بار رفتن واقعا می ارزید مسیر خیلی زیبایی بود.

شب رو توی یه مدرسه در شیوند گذروندیم .مدرسه خوبی بود و بابام از قبل هماهنگ کرده بود.اما شب برق ها رفت و با وجود رضا و ترسش از تاریکی و رعد و برق با مشکلاتی که ناشی از بی خوابی رضا بود در گیر بودیم اما شکر خدا خیلی طول نکشید و با هر ترفندی بود خوابید.

*******روز هفتم:

صبح زود آماده شدیم تا اول وقت برای سوار شدن بارج برسیم.چون بارج ها افراد محلی و بومی رو ترجیح میدن و خیلی از رفت و آمد غریبه ها استقبال نمی کنن !!!با مسائل و مشکلات خاصی بالاخره با همون بارج اول حدود ساعت 8ونیم راه افتادیم.از دهدز به ایذه مه شدید و بارندگی بود این مه ادامه داشت تا جایی از مسیر که احساس کردیم مه تبدیل به گرد و غبار غلیظ شده!!!تماس گرفتیم دیدیم بله اهواز گرد و خاکه!!!!!آنقدر مه و گرد و غبار به هم متصل بود که متوجه تغییر نشده بودیم.!!!!!

شکر خدا به سلامتی حدود ساعت 2 رسیدیم اهواز .همه خسته.بعد از سه روز مسافرت اون هم در کوه .رضا گلی که صورتش از سرماو خشکی هوا قرمز شده بود و موهاش هم از کثیفی حسابی نامرتب!!!!!!و اول کارمون حموم گل پسر بود توسط بابای مهربون.

********روز هشتم:

از صبح به خاطر یه کار شخصی خودم(...)مزاحم دختر پسر عمه م شدم خونه مامانم اینها.و چون روز آخر اقامت شون در اهواز بود تا شب پیششون بودم.البته قرار بود شام پیش ما باشن که نپذیرفتن!!!!

*********روز نهم:

خونه موندیم.قرار بود بعد از ظهر عید دیدنی هامون رو کامل کنیم که هر جا خواستیم بریم نبودن.!!! فقط خونه دایی و پسر دایی م رفتیم.

**********روز دهم:

دایی هام و دختر داییم خونه مامانم اینها دعوت بودن و ماهم که عضو ثابت مهمونی های خونه مامانم اینا هستیم اون جا بودیم.

روز یازدهم:

توی خونه.اگه خدا بخواد بعد از ظهر تکمیل عید دیدنی ها.








src="http://pichak.net/blogcod/flag/js/fajr4.js">
لوگوی سه گوش