نویسنده : مامان خانم ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸

 

 

سلام دوستان

میلاد با سعادت و فرخنده هفتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت امام موسی کاظم(علیه السلام)مبارک باد

به همین مناسبت امروز بچه مون پیشرفت کرد و بعد از مدتها که تا امام ششم بلد بود امام هفتم رو هم یاد گرفت امام کاظم

بالاخره بعد از مدتها برنامه ریزی های مختلف پروژه کوتاه کردن موهای گل پسر رو با موفقیت پشت سر گذاشتیمتصمیم جدی داشتیم این دفعه ببریمش آرایشگاه مردانه .چون دو بار آخر آرایشگاه زنانه برده بودیمش و دفعه آخر بلایی سرمون آورد که تا مدتها به موی بلندش راضی بودیم.حالا هم که دیگه محرم و صفر بود. صبر کردم تا روز میلاد امام محمد باقر(ع) ببریمش پیرایشگاه مردانهروز قبلش که شب قرار بود با آقایی و دایی رضا بره بعد از ظهر نخوابید و حسابی بهانه گیر بود و ساعت ۷ تا ۹ شب خوابید و نشد ببریمش وعده ما شد فردا صبح که آخرین امتحان من بود بعد از امتحان.باز هم به دلیل خواب بی موقع آقا پسرمون کنسل شد و برنامه شد بعد از ظهربابایی از مدتها قبل دوست داشت خودش موهای پسرکش رو کوتاه کنه با ماشین اما من میترسیدم خراب بشهدیگه وقتی دیدم واقعا دوست داره قبول کردم و قرار شد خودش توی خونه موهاش رو کوتاه کنهمامانم که تماس گرفت ببینه چرا نرفتیم وقتی از تصمیم مون مطلع شد با بابام خودشون رو رسوندن کمک برای سرگرم کردن رضااما از شما چه پنهون بابام فکر کرده بود ما میخوایم خودش موهای رضا رو بزنه و وقتی اومدن دست به کار شد و بابایی هم بنده خدا هیچی نگفت ولی واقعا از تجربیات بابام در این زمینه استفاده کرد. 


نتیجه اینکه تحقق آرزوی بابایی به یه وقت دیگه موکول شدهر چی اسباب بازی و وسیله جالب توی کمد بود یکی یکی رو کردیم تا آقا پسر اجازه بدن کارمون تموم بشهشکر خدا نتیجه کار خوب و رضایت بخش بود برای همه

بالاخره بعد از چند وقت رفتم براش خریدواقعا چه کیفی داره خرید کردن ای بچه.خودم روحیه گرفتم یه جفت دمپایی-یه لباس بیرونی و سه دست لباس خونه بیشتر از اونی که فکر می کردم سر حالم آوردالبته یه هواپیما (ممممما) هم براش خریدم که این قدر صداش شبیه هواپیماست که فکر میکنید توی هواپیمایید و الان آماده پروازه
شیرین عسل ما همین جوری نمک میریزهفداش بشم الهی با شیرین زبونی هاشنمیدونم از کدوش بنویسمجمله هاش رو دیگه قشنگ میگه و بیشتر فعل هاش رو هم به جا بکار میبرهتوی مغازه رفت پشت لباس ها. مامانم صداش کرد :آقا رضا کجایی ؟بیا. عروسکم اومد جلو خیره شد به مامانم و گفت*مامان جون با من کاری داشتی* وای خدای من مامانم میخواست بخورش با این شیرین زبونیش
امروز هم بعد از مدتهای مدید رفتیم پارک. به زور و تلاش و اصرار و التماس مامانم اینااز سر دلسوزی برای این بچه محروم از پارک و تفریحالبته بابایی کار داشت ما رو تحویل شون داد و برگشت خونه
ولی خوش گذشت هوا هم عالی بود جاتون خالی بهار بودرضا که با گریه سوار ماشین شد میگفت نریم خونه نریم ماشینمن بمونمواقعا ما داریم در حق این بچه ظلم می کنیم؟؟؟
 
از فردا خونه مامانم اینها روضه ست .خودمون هم که مثل پارسال انشاءالله سه روز آخر ماه صفر
ببخشید باز هم طولانی شد
التماس دعا
 
 

نتیجه اینکه تحقق آرزوی بابایی به یه وقت دیگه موکول شدهر چی اسباب بازی و وسیله جالب توی کمد بود یکی یکی رو کردیم تا آقا پسر اجازه بدن کارمون تموم بشهشکر خدا نتیجه کار خوب و رضایت بخش بود برای همه

بالاخره بعد از چند وقت رفتم براش خریدواقعا چه کیفی داره خرید کردن ای بچه.خودم روحیه گرفتم یه جفت دمپایی-یه لباس بیرونی و سه دست لباس خونه بیشتر از اونی که فکر می کردم سر حالم آوردالبته یه هواپیما (ممممما) هم براش خریدم که این قدر صداش شبیه هواپیماست که فکر میکنید توی هواپیمایید و الان آماده پروازه
شیرین عسل ما همین جوری نمک میریزهفداش بشم الهی با شیرین زبونی هاشنمیدونم از کدوش بنویسمجمله هاش رو دیگه قشنگ میگه و بیشتر فعل هاش رو هم به جا بکار میبرهتوی مغازه رفت پشت لباس ها. مامانم صداش کرد :آقا رضا کجایی ؟بیا. عروسکم اومد جلو خیره شد به مامانم و گفت*مامان جون با من کاری داشتی* وای خدای من مامانم میخواست بخورش با این شیرین زبونیش
امروز هم بعد از مدتهای مدید رفتیم پارک. به زور و تلاش و اصرار و التماس مامانم اینااز سر دلسوزی برای این بچه محروم از پارک و تفریحالبته بابایی کار داشت ما رو تحویل شون داد و برگشت خونه
ولی خوش گذشت هوا هم عالی بود جاتون خالی بهار بودرضا که با گریه سوار ماشین شد میگفت نریم خونه نریم ماشینمن بمونمواقعا ما داریم در حق این بچه ظلم می کنیم؟؟؟
 
از فردا خونه مامانم اینها روضه ست .خودمون هم که مثل پارسال انشاءالله سه روز آخر ماه صفر
ببخشید باز هم طولانی شد
التماس دعا
 
 

 

 

 

 

 








src="http://pichak.net/blogcod/flag/js/fajr4.js">
لوگوی سه گوش