نویسنده : مامان خانم ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

سلام دوستان

امروز روز مباهله بود و روز خانواده

این روز عزیز رو که تایید دیگه ای بود بر ارج و قرب اهل بیت(علیهم السلام)به دوست داران شون تبریک میگم.

 

چه زود گذشت!!!

باورمون نمی شد به این سرعت ۷ سال بگذره!!!

۲۱ آذر عقد مون ثبت شد و چون میخواستیم امام جمعه محترم شهرمون خطبه رو بخونه ۲۲آذر که جمعه بود توسط آیت الله جزایری به هم محرم شدیم تا زندگی مون رو با دعای خیر ایشون که از هم نماینده ولی فقیه در استانمون هستن و هم از سادات بزرگوار شروع کنیم. به این امید که نظر لطف آقا امام زمان(عج الله) رو به خودمون و زندگی نو پامون جلب کنیم .دست مون به آقا که نمیرسید !!!به نائب عامشون رهبر معظم انقلاب هم که نمی رسید!!! پس به نماینده شون روی آوردیم.

بله ۲۱ آذر ۱۳۸۱ اولین روزی بود که اسم من و بابایی رفت توی شناسنامه همدیگه! و ۲۲ آذر محرم هم شدیم. شریک خوشی و نا خوشی . یکی شدیم. مال هم شدیم .جشن عقدمون هم بعد از ظهر همون روز بود جمعه ۲۲ آذر

البته اون موقع باورمون نمی شد به این زودی !!!!بشینیم و با گل پسرمون بازی کنیم(البته الان میگم زود گذشت .در جای خودش خیلی ماجراها و اتفاقات و مشکلات!!! رو پشت سر گذاشتیم)

اما خدا رو شکر

یادش به خیر اون روزها

دوران شیرین و جالبی بود. دو تا آدم که همدیگه رو نمی شناختند و به جز یه سری اطلاعات کلی شناخت دیگه ای از هم نداشتند از امروز مال هم شده بودند!!!من حتی تا فردای بعد از جشن عقدمون نمی دونستم خونه شون کجاست و حتی چه شکلیه ویلایی یا آپارتمانیه چون اصلا مهم نبود که بخوام بپرسم اون قدر چیزهای مهم دیگه بود که این جزئیات ظاهری در برابرش به چشم نمی اومد.

خدایا بازم شکرت

هزاران بار

انشاءالله که همه اونهایی که این دوران رو تجربه نکردن به زودی نصیب شون بشه با دل خوش و عاقبت به خیری دوران خوش عقد و ازدواج و نی نی دار شدن رو تجربه کنن و خدای مهربون رو شکر گذار باشن.

اون روزها من ۱۹ سالم بود و همسر عزیزم ۲۱ ساله.

اون موقع خیلی ها می گفتن زوده ولی به نظر من خوب بود با هم بزرگ شدیم مگه بده!!!

همسری اون وقت سال سوم کارشناسی بود و من سال دوم تربیت معلم. توی این سالهای با هم بودن من شدم یه خانم معلم و بابایی فوق گرفت و خدمت سربازیش رو گذروند و انشاءالله اگه خدا بخواد آماده ست برای کار (البته اگه پیدا بشه!!!)

الحمد لله

حالا که فکرش رو میکنم میبینم چقدر تصمیم گیری درباره ازدواج بچه ها چقدر سخته!!!(خصوصا دخترها) ولی وقتی خدا بخواد خودش همه چیز رو جور میکنه.واقعا حالا که بهش فکر می کنم میینم مامان و بابام اون روزها چی کشیدن!!!حق داشتن که کارشون به دکتر و نوار قلب و.....کشید.!!!نمیدونم چطوری از شرمندگی شون دربیام ولی خیلی ازشون ممنونم.

با شرایط اون موقع همسری که هنوز درسش نیمه تمام بود نه سربازی ،نه کار ،نه خونه،نه ماشین و....شناخت مون هم مگه ازش چقدر بود خودتون که میدونید توی تحقیقات چیز زیادی دستگیر آدم نمیشه.اما لطف خدا بود که با همون اطلاعات ناقص که( در حد خودش یه جورای کامل بود و بیشتر از این از دست مون بر نمی اومد)بهترین تصمیم رو گرفتیم و ملامت ها و سرزنش های بیخود و بی اساس تاثیری رومون نداشت.

ما هر سال به میمنت این روز عزیز از همون مهمونی های کوچیک خونوادگی مون که مهمون هاش مامانم ایناها و مامانش اینها بودن ترتیب می دادیم و  و شام و کیک و یه جشن کوچیک بود که امسال به دلیل مشکلات  م*ا*ل*ی موفق نشدیم انشاءالله دیگه تولد رضا تا اون موقع هم خدا بزرگه.

الان که کنار بهترین همسردنیا هستم وبا هم کانون زندگی سه نفره مون رو گرم میکنیم میگم:

خدایا بازم شکرت به عدد درختان و برگهاشون،به عدد قطرات بارون،به تعداد گل ها

شکری به بزرگی خودت و نعمت هایی که بهم دادی.

خدایا کمکم کن قدردان این نعمت بزرگ و عزیز و دوست داشتنی باشم

خدای مهربون کمکم کن سر مسائل بیخود و جزئی دل رئوف و مهربونش رو به درد نیارم

خدای بزرگ کمکم کن کانون زندگی م رو گرم و گرم تر کنم با محبت به همسر و پسر گلم

خدای رحیم و کریم سعه صدرم رو زیاد کن که نا ملایمات و سختی ها(که با زندگی دنیایی همراهند )موجب نشه رفتارم با  گل های زندگی م تغییر کنه.

الحمدلله علی جمیع نعماته








src="http://pichak.net/blogcod/flag/js/fajr4.js">
لوگوی سه گوش